![]() |
![]() |
|
|
عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد!
زیبا بود اما... شوخی بود! حالا... تو بی تقصیری! خدای تو هم بی تقصیر است! من تاوان اشتباه خودم را پس می دهم...! تمام این تنهایی تاوان جدی گرفتن آن شوخی است... و همچنان ،تو...یک تنه تمام یکی نبودهای قصه ای!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:27 توسط صابر |
|
آرزویم این است: نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد. شاید این روزا آخرین روزایی باشه که وب رو به روز میکنم ۱خواهش ازتون دارم هیچ وقت عشق رو گدایی نکنید. شاید شخص دیگه ای این وب رو به روز کنه حتما نظر بزارید چون شاید نتونید تو خیابون منو ببینید و نظرتونو بگید. دیگه اینکه هیچ وقت امید کسی رو ازش نگیرید شاید امید تمام چیزی باشه که اونو سر پا نگه داشته و بتونه تمام غیر ممکن هارو ممکن کنه...حرف زیاده ولی .. بماند تا یادم نرفته بگم اریحا یعنی چی آخه چند نفر پرسیده بودن. اریحا اسم ۱ گل هستش تو بیابونهای خشک عربستان جالب اینکه وقتی این گل پژمرده میشه و همه فکر میکنن که از بین میره با ریختن ۱ قطره آب دوباره به زندگی برمیگرده و گلهاش باز میشه .منتظر هم همه میدونید. دوستداره همه شما اریحا... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:30 توسط صابر |
|
|
" حميد مصدق خرداد 1343
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت اریحا منتظر. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:10 توسط صابر |
|
|
زندگی را دوست بدار
زندگی هم آغاز دارد و هم پایان پس بکوش در آغاز آن موفق باشی
تا در پایان سر بلند باشی
بدان که زندگی همانند اشک می لغزد
پس مواظب باش پایت سست نشود و در سراشیبی زندگی نلغزی
زندگی نیز مانند کبوتر دو بال دارد پس بکوش همیشه درزندگی جفتی برای خود پیدا کنی
چون در غیر اینصورت نمی توانی به اوج برسی
زندگی همچون قاصدک سبک است مبادا که زندگیت را به دست باد بسپاری
و زندگی همچون گل لطیف است مبادا آن را پژمرده کنی. اریحا منتظر./. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:0 توسط صابر |
|
|
تقدیم به کسی که در کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن میدهد. خدایا کمک کن تا :
۱.منتظر باشم اما متوقف نباشم ۲.تامل کنم اما معطل نکنم 3.سر سخت باشم اما لجباز نباشم 4.صریح باشم اما گستاخ نباشم ۵.بگم آره اما نگم حتما 6.بگم نه اما نگم هرگز 7.صبور باشم اما بی خیال نباشم 8.شتاب کنم اما شتابزده عمل نکنم ۹.بگم برات میمونم اما نگم برات میمیرم
التماس دعا.اریحا منتظر. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:24 توسط صابر |
|
|
...
آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت(من).گفتش برو هنگام نیست بر چنین خامی مقام خان نیست خام را جز آتش هجرو فراغ که پزد که وا رهاند از نفاق چون توییه تو هنوز از تو نرفت سوختن باید تو را در نارو تفت رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراغ یار سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس بازگشت باز گرد خانه ی انباز گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا به نجهد بی ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم تویی ای دل ستان گفت اکنون چون منی ای من درا نیست گنجایش دو من در یکسرا دوستی کان ز تویی و منیست نسبت این دوستی از دشمنیست
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:0 توسط صابر |
|
|
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشد.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند. یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:8 توسط صابر |
|
|
سلام التماس دعا دوستان.. عید همگی مبارک.
کسی منتظر۳۱۳ مرد است و زمان همچنان در گذر است.آه...مرد شدن چقدر زمان میخواهد... یا امام زمان ما میدانیم که شما حاضرید و ما غایب کمکمان کن ما هم حضور یابیم. از آن زمان که شنیدم شما در میان ما هستید به هر عابر که میرسم سلام میکنم. (شاید این جمعه بیاید شاید)اریحا منتظر |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:46 توسط صابر |
|
|
...
عشق من ناز نکن عمر ما پایون می گیره یه روزی دست زمونه تو رو از من می گیره وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه تو رو دیدن تو رو خواستن رو کی از من می گیره عشق من قلب این عاشق با تو آروم می گیره همه ناله های من از اون نگاهت دوریه
تو رو دیدن تو رو خواستن تو رو هر جا می بینم بی تو وعشق تو من همیشه تنها می مونم
عشق من عاشقتم تکرارت هر شب عادته همه حرفام به خدا از عشق و از سخاوته
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته عشق من بی کسی و شب با تو پایون می گیره همه رگهام از حرارت نگات خون می گیره
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته
تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره روز های رفته برام رنگ سیاهی می گیره
اگه صد بهار و پاییز واسه تو گریه کنم نمیتونم که تو رو همیشه از یاد ببرم
من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه همه ناله های من از اون نگاهت دوریه
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته عشق من بی کسی و شب با تو پایون می گیره همه رگهام از حرارت نگات خون می گیره
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:15 توسط صابر |
|
|
سلام به همه دوستان ۱ خواهش داشتم اینکه نظرهاتون رو قسمت شخصی نگذارید ۲ اینکه هر کسی
این مطلب رو نخونه قول میدم پشیمون میشه و شاید تا آخر عمر سوالاتی براش پیش بیاد که نتونه جوابشو پیدا کنه.دوستدار همه شما اریحا منتظر.
به نام بی نام او
من چرا آمده ام روی زمین؟ در یکی روز عجیب مثل هر روز دگر خسته و کوفته از کار شدم منزل خویش. منزلم بی غوغا همسر و فرزندان چند روزیست مسافر هستند توی یک شهر غریب. فرصتی عالی بود بهر یک شکوه ی تاریخی پر درد از او..... پس به فریاد بلند حرف خود گفتم من. با شما هستم من. خالق هستی این عالم و آن بالاها...! من چرا آمده ام روی زمین؟ شده ام بازیچه که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانید خدایی بکنید؟و شما ساخته اید این عالم با همه وسعت و ابعاد خودش تا به ما بنمایید قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟ هیبتا ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان تنمان میلرزد....! چون شنیدیم ز هر گوشه کنار که شما دوزخ سختی دارید..... آتشی سوزنده و عذابی ابدی! و شنیدیم اگر ما شب و روز ز گناهان و ز سرپیچی خود توبه کنیم چشممان خون بارد و بساییم به خاک درتان پیشانی و به ما رحم کنید و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال حور و پردیس و پری هم دارید..... تازه غلمان هم هست چون تنوع طلبی آزاد است! من خودم میدانم که شما از سر عدل بخت و اقبال مرا قرعه زدید. همه چیز از بخت است! شده ام من آدم اشرف مخلوقات(راستی حیوانات هرچه کردند ندارد کیفر؟) داشتم خدمتتان میگفتم قسمتم این بوده جنس من مرد شده! آمدم من دنیا مرز سال دوهزار قرعه ام این کشور و همین شهرو دیار پدرم این بوده که به من گفت:پسر!مذهبت این باشد! راه و رسم روشت این باشد! سرنوشتم این بود. جنگ تحریم و از این دست نعم....! هرچه شد قرعه من این آمد!راستی باز سوالی دارم بنده را عفو کنید.توی آن قرعه کشی ناظری حاضر بود؟ من جسارت کردم آب هم از سر من بگذشته پاسخی نیست ولی میگویم من شنیدم که کسی این میگفت: چشم تنها ز خودش بی خبر است.چشم را آینه ای میباید تا خودش دریابد تا بفهمد که چه رنگی دارد تا تواند زخودش لذت کافی ببرد.عجبا فهمیدم . شده ام آینه ای بهر تماشای شما!به شما بر نخورد .....! از تماشای قدو قامتتان سیر نگشتید هنوز؟ ظلم و جور ستم آینه را می بینید؟ شاید این آینه معیوب و کج است! خط خطی گشته و پر گرد و غبار. یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید...! ور نه در ساختتان این همه زشتی و نا زیبایی؟ کمی از عشق بگوییم با هم ... عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل خلق نمودی بنده. عجبا عشق ما یک طرفه ست ؟ به چه کس گویم من؟ می شود دست زمن برداری؟ بی خیالم بشوی؟ زورکی نیست که عاشق شدن ما برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم/ بنده را آوردی که شوم عاشق تو؟...که برایت بشوم واله و حیران و خراب؟ مرحمت فرموده همه ی عشق و می و ساغر و خود را تو ز ما بیرون کش! عذر من را بپذیر!این امانت بده مخلوق دگر! می روم تا کپه ام بگذارم . صبح باید بروم بر سر کار.پی این بدبختی، پی یک لقمه نان.به گمانم فردا جلوه ی عشق تورا میبینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده!!! خوش به حالت که غمی نیست تورا ، نه رئیسی داری نه خدایی عاشق نه کسی بالا دست. تو و یک آینه ی بی انصاف ! کج و کو له ست و پر از گرد و غبار. وقت آن نیست کمی اینه را پاک کنی؟ خواب سنگین به سراغم امد. کم کمک خواب مرا پوشانید.نیمه شب شد و صدایی آمد از دل خلوت شب. از درون خود من. من خدایت هستم... هرچه را می خواهی عاشقانه به تو تقدیم می کنم . تو خودت خواسته ای تا باشی . به همان خنده شیرین تو سوگند که تو هرچه را می بینی ذهن خلاق خودت خلق نمود . هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی تو ام. منتظر تاکه چه را یا که که را خلق کنی. تو فقط یک لحظه و فقط یک لحطه زته دل ز درون خواهشی نامحسوس نه به فریاد بلند بلکه از عمق وجود ز برای عدم خود بنما. تو همان لحظه دگر نابودی به همان سادگی آمدنت خواهش بودن تو علت خلق همه عالم شد. تو به اعماق وجودت بنگر ز چه رو امده ای روی زمین پی حس کردن و این تجربه ها حس این لحظه تو علت بودن توست.تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست هرچه را می خواهی چه وجود و چه عدم بهر تو خواهد بود.در همان لحظه آن خواستنت. وتو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود: شهر زائیده شدن این باشد تا توانم که فلان کار کنم. ودر این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.پدرم آن آقا خلق وخو یش ، روشش، میراثش ، همه اش راه مرا می سازد بنده می خواهم از این راه ، از این شهر به منزل برسم همه را با وسواس تو خودت آوردی همه را خاق نمودی همه را... توازآن روز خود خواسته پیدا گشتی،من شدم عاشق تو دست من نیست تو را می خواهم . به همین شکل شمایل که خودت ساخته ای ، شر و بی حوصله و بازیگوش ... مثل یک بچه پر جوش و خروش ... ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند . که شوم عاشق تر... هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ، رشته عشق شود محکم تر ... دیر بازی ست که به من سز نزدی ! نگرانت بودم تا که آمد امشب ومرا باز به آواز قشنگت خواندی و به آواز بلند روز شب را گفتی : "من چرا آمده ام روی زمین" باز هم یادم باش مبر از یاد مرا همه شب منتظر گرمی آغوش تو ام. عشق بی حد و حساب من وتو بهر تو باد...! خواب من خواب نبود ، پاسخی بود به بی مهری من ، پاسخ یک عاشق...!
به خداوند قسم ، من از آن شب ، دل خود باخته ام "بهر رسیدن به عزیزم ، به خدا" پایان.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:0 توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.و سرمایه ماورایی هرکس حرفهاییست که برای نگفتن دارد.حرفهایی که پاره های بودن آدمیند و بیان نمیشوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند.
|
| پیوندها |
|
شیرین علیجانی پریزاد به نام تنهاشکوفه ی قلبم عاشقانه و اموزنده اشکها و لبخندها . pure love |
|
RSS
|