سلام به همه دوستان ۱ خواهش داشتم اینکه نظرهاتون رو قسمت شخصی نگذارید ۲ اینکه هر کسی
این مطلب رو نخونه قول میدم پشیمون میشه و شاید تا آخر عمر سوالاتی براش پیش بیاد که نتونه
جوابشو پیدا کنه.دوستدار همه شما اریحا منتظر.
به نام بی نام او
من چرا آمده ام روی زمین؟
در یکی روز عجیب مثل هر روز دگر خسته و کوفته از کار شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا همسر و فرزندان چند روزیست مسافر هستند توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود بهر یک شکوه ی تاریخی پر درد از او.....
پس به فریاد بلند حرف خود گفتم من.
با شما هستم من. خالق هستی این عالم و آن بالاها...!
من چرا آمده ام روی زمین؟ شده ام بازیچه که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟و شما ساخته اید این عالم با همه وسعت و ابعاد خودش تا به ما بنمایید قدرت و
هیبت و نیروی
عظیم خودتان؟؟؟
هیبتا ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان تنمان میلرزد....!
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار که شما دوزخ سختی دارید.....
آتشی سوزنده و عذابی ابدی! و شنیدیم اگر ما شب و روز ز گناهان و ز سرپیچی خود توبه کنیم
چشممان خون بارد و بساییم به خاک درتان پیشانی و به ما رحم کنید و شفاعت باشد و صد البته
کمی هم اقبال
حور و پردیس و پری هم دارید.....
تازه غلمان هم هست چون تنوع طلبی آزاد است!
من خودم میدانم که شما از سر عدل بخت و اقبال مرا قرعه زدید. همه چیز از بخت است! شده ام
من آدم اشرف مخلوقات(راستی حیوانات هرچه کردند ندارد کیفر؟)
داشتم خدمتتان میگفتم قسمتم این بوده جنس من مرد شده! آمدم من دنیا مرز سال دوهزار
قرعه ام این کشور و همین شهرو دیار پدرم این بوده که به من گفت:پسر!مذهبت این باشد!
راه و رسم روشت این باشد! سرنوشتم این بود. جنگ تحریم و از این دست نعم....!
هرچه شد قرعه من این آمد!راستی باز سوالی دارم بنده را عفو کنید.توی آن قرعه کشی ناظری حاضر
بود؟
من جسارت کردم آب هم از سر من بگذشته پاسخی نیست ولی میگویم من شنیدم که کسی این
میگفت:
چشم تنها ز خودش بی خبر است.چشم را آینه ای میباید تا خودش دریابد تا بفهمد که چه رنگی دارد
تا تواند زخودش لذت کافی ببرد.عجبا فهمیدم . شده ام آینه ای بهر تماشای شما!به شما بر نخورد .....!
از تماشای قدو قامتتان سیر نگشتید هنوز؟ ظلم و جور ستم آینه را می بینید؟ شاید این آینه معیوب و
کج است! خط خطی گشته و پر گرد و غبار. یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید...!
ور نه در ساختتان این همه زشتی و نا زیبایی؟ 
کمی از عشق بگوییم با هم ...

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل خلق نمودی بنده. عجبا عشق ما یک طرفه
ست ؟
به چه کس گویم من؟ می شود دست زمن برداری؟ بی خیالم بشوی؟ زورکی نیست که عاشق شدن
ما
برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم/ بنده را آوردی که شوم عاشق تو؟...که برایت بشوم واله و
حیران و خراب؟ مرحمت فرموده همه ی عشق و می و ساغر و خود را تو ز ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!این امانت بده مخلوق دگر! می روم تا کپه ام بگذارم . صبح باید بروم بر سر کار.پی این
بدبختی، پی یک لقمه نان.به گمانم فردا جلوه ی عشق تورا میبینم، در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا
دیر شده!!!
خوش به حالت که غمی نیست تورا ، نه رئیسی داری نه خدایی عاشق نه کسی بالا دست. تو و یک
آینه ی
بی انصاف ! کج و کو له ست و پر از گرد و غبار. وقت آن نیست کمی اینه را پاک کنی؟ خواب سنگین به
سراغم
امد. کم کمک خواب مرا پوشانید.نیمه شب شد و صدایی آمد از دل خلوت شب. از درون خود من.
من خدایت هستم...
هرچه را می خواهی عاشقانه به تو تقدیم می کنم . تو خودت خواسته ای تا باشی . به همان خنده
شیرین تو
سوگند که تو هرچه را می بینی ذهن خلاق خودت خلق نمود . هرچه را خواسته ای آمده است. من
فقط ناظر بازی تو ام. منتظر تاکه چه را یا که که را خلق کنی. تو فقط یک لحظه و فقط یک لحطه
زته دل ز درون خواهشی
نامحسوس نه به فریاد بلند بلکه از عمق وجود ز برای عدم خود بنما. تو همان لحظه دگر نابودی به همان
سادگی آمدنت
خواهش بودن تو علت خلق همه عالم شد. تو به اعماق وجودت بنگر ز چه رو امده ای روی زمین
پی حس کردن و این تجربه ها حس این لحظه تو علت بودن توست.تو فقط لب تر کن، مثل آن روز
نخست هرچه
را می خواهی چه وجود و چه عدم بهر تو خواهد بود.در همان لحظه آن خواستنت. وتو را یاد نباشد که
چه
با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود: شهر زائیده شدن این باشد تا توانم که فلان کار کنم. ودر این
خانه
ره عشق نهان گشته و من می یابم.پدرم آن آقا خلق وخو یش ، روشش، میراثش ، همه اش راه مرا
می سازد
بنده می خواهم از این راه ، از این شهر به منزل برسم همه را با وسواس تو خودت آوردی همه را خاق
نمودی
همه را...
توازآن روز خود خواسته پیدا گشتی،من شدم عاشق تو دست من نیست تو را می خواهم . به همین
شکل شمایل که
خودت ساخته ای ، شر و بی حوصله و بازیگوش ... مثل یک بچه پر جوش و خروش ... ناسزا گفتن تو باز
مرا می خواند . که شوم عاشق تر...
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ، رشته عشق شود محکم تر ...
دیر بازی ست که به من سز نزدی ! نگرانت بودم تا که آمد امشب ومرا باز به آواز قشنگت خواندی و به
آواز بلند
روز شب را گفتی : "من چرا آمده ام روی زمین" باز هم یادم باش مبر از یاد مرا همه شب منتظر
گرمی آغوش تو ام. عشق بی حد و حساب من وتو بهر تو باد...!
خواب من خواب نبود ، پاسخی بود به بی مهری من ، پاسخ یک عاشق...!
به خداوند قسم ، من از آن شب ، دل خود باخته ام "بهر رسیدن به عزیزم ، به خدا"



پایان.